عید مبعث و مدح پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
رسیده موسم رحـمت به حُرمت باران وزیده در دل صحرا نسیم نافـله خـوان شکفته در دل صحرای بیسر و سامان گلی که داده جهان را به مهر خود سامان نسیم از نفحاتش نفس کـشید و نـشست به روی دوش بهار و گذشت فصل خزان رسیده آیۀ اعجـاز و خوانده نون و قلم به نـام نـامـی احـمـد خـلیـفـةُ الـرحـمن چه شاخهها که به مدحش شکوفه سر داده چه چشمهها که گرفته به شوق او جریان اشـارتی ز کـلـیم و بـشارت از عـیسی مـحـمـد عـربـی شـد رسـول جـاویـدان زبان از عـطر گـلاب محمدی سرشار همین که نام محمد رسد به صحن دهان کسیکه در پی وصفش جماد ناطق شد کسیکه در پی مدحش خِرَد شده حیران به آن جمال جمیلش قسم که در لولاک وجـود بیبـدلـش شد دلیل خـلق جهـان حـدیث سـرمـدی او رسـیـده تا افـلاک قسم به آیۀ کوثر، به هل اتی، به دخان نشان به سورۀ طاهـا، محـمد و یـاسین که آیه آیه گل است و شکفـته در قرآن چـنان که مـوج خـروشان سیـزده دریا رسیده چشمه به چشمه به صحن آن دامان و سر زد از گل رویش دوازده خورشید دوازده گـل خــورشـیـدِ عــالـم امـکـان دوازده گل خـورشید منـجـلی از عشق نـخـست فـاطـمـه و آخـرش امام زمان پـیـمـبـری که خـدایش نـیـافـریـده مگر بــرای بـذل مـحـبـت مـیـان عـالـمـیـان به جای ناله و نفرین، دعا و نافله خواند برای طایفهای که شکست از او دندان فقـط نه یار شـفـیـقـش که دشمن او هم به مدح صوت بلیغش گشوده مهر زبان تـمـامـی عــلـمـا و تـمـام اهـل عـقــول به فهم بحر کلامش چو موج سرگردان به جز جمال جمیلش که جلوهای زخداست نـدیـده هـیچ گـلی را بدون خار انـسان فلک ندیده به چشمش به روز و شب هرگز نه آفـتاب و نه مهـتـاب ایـنچـنین تابان کسی که نور خدا هم طواف کرد اورا چرا همیشه نگـردد به دور او کیهـان؟ یقین که تلخی کامـم حلاوتش با اوست خوشا تلاوت نامش به هر زمان و مکان خوشا تلاوت نامـش و بعد از آن نامی که شیعه بعد خدا و رسول خود در اذان خوشا تلاوت نامی که اسم اعظم اوست کـلـیـد قـفـل تـمــام مـقــدّرات جــهــان نـبی بـرای عـلـی و عـلـی برای نـبـی دو جسم بوده ولیکن دو جسم با یک جان کسی که داشت به بدر و به خندق و احزاب یلی چو حضرت حـیدر سپاه بیپـایـان عــلـی عـالـی اعــلا، عــلــی ولـی الله که خارج است مقامش زهرچه فهم و بیان قـسم که قـدر خـدا را فـقـط عـلی دادند شناخـت قـدر عـلی را فقط خود یزدان قسم به بذر شکفته به عشق او در خاک قـسـم به دُرِّ مـیان صـدف شـده پـنهـان عـلیست آنکه حکـومت برای او بوده شـبــیــه چـکـۀ آبـی ز بـیـنـی حـیــوان شبیه آتش و آب است، جمع اضداد است چـگـونهاش بنـویـسم نـسـیم یا طوفان؟ به غیر قـامت حـیدر نمیخورد هرگز ردای حـق خـلافـت بـه قـامـت دگـران گشوده کعبه برایش چو مادری آغوش هم او که بـسته از آغـاز با خـدا پیمان به ذوالفقار چه حاجت که با ستیغ نگاه گرفته جان یلان را چو شیر در میدان قـسـیمِ نـار عـلی و قـسـیمِ جـنت عـلـی هو العـلی و هوالحق، هوالعـلی میزان علیست باقی و باقی علیست وجه الجلال به آن دمی که شود «كُلُّ مَن عَلَیهَا فَان» نماد عدل و عدالت؛ شکوه رأفت و عشق طـلایـهدار دو عــالــم بـه قـلـۀ ایـمــان ستـارهای که درخـشـید روی شانۀ ماه و شام بتـکـدهها شد ز هـیـبـتش ویران ستارهای که درخـشید و ماه مجلس شد تـمـامآیـنـهای حـقنـمــا و نـور افـشـان فـدای چـشم سیـاهـش سـپـیـدی چـشـمم به انـتـظـار نـگـاهـش سـرودهام دیوان بـه ذکـر اشـــهـد و انّ عــلـی ولـیُ الله بلال باش و اذان گو و عاشقانه بخوان بخـوان تو نـام عـلـی را، الا بِذکـرِ الله بده قـصـیدۀ دل را به دست نـامهرسان بگو که وسع من این است و عذر من هم این اگر ز من نپذیری، دریغ و آه و فغـان نجف که قـبـلۀ قـلـبم شدی! دعـایی کن قدوم شاعر خود را به صحن خود برسان |